!!!نقطه...سر خط
آدما همه رو خطوط هندسی حرکت میکنن..گاهی رو مربع های گوشه دار که میرن و اون گوشه ها گیر میفتن و زندگیشون تار عنکبوت میبنده ..گاهی رو خطوط موازی که هی میرن و میرن و میرن و حتی اگه دستاشون به هم قفل باشه بازم به هم نمیرسن ..گاهی هم رو دایره ها که حتی اگه هر دو نفر رو یه دایره باشن چون با هم شروع نکردن بازم به هم نمیرسن ..زندگی همش همینه ..رفتن و نرسیدن + من بابت توضیح باید بگم که تنها وبلاگیه که دارم و جای دیگه نمینویسم برای اونایی که فک میکنن من رفتم دارم جای دیگه مینویسم..آب که از سر ما گذشت چه یه وجب چه صد وجب..گذشت اون روزایی که یه چیزایی برام مهم بود و هی به خاطرش وبلاگ عوض میکردم..گذشـــــــــــــــــــــــت..این روزا درگیر زندگیمم..مثل همه ی آدما مثه همه ی شما ها و خب به نظرم چیز جالبی نیست توش که بیام براتون بنویسم..همین من به صد خواهش و منت وقتی جنگ شروع شد تو چند سالت بود؟ وقتی تموم شد چند سالت بود؟ وقتی جنگ تموم شد من ده سالم بود.کلاس چهارم بودم.با اینکه بچه بودم و تو حال و احوال بچگی سیر میکردم ولی از تموم شدن جنگ خوشحال شدم.به خاطر آرامشی که از اون به بعد داشتیم خوشحال بودم.به خاطر اینکه دیگه آواره ی این شهر و اون شهر نبودیم خوشحال شدم.به خاطر اینکه دیگه مجبور نبودیم یه مدت از ترس بمبارون و موشک بارون تو بیابون زندگی کنیم خوشحال بودم.. یه نیمه از کلاس دوم دبستانم رو تو تهران مدرسه رفتم بقیه شو دماوند..یادمه مشهد هم رفته بودیم ولی کوچیکتر از اون بودم که مدرسه برم هنوز. یه مدت تو جاجرود چادر زده بودیم.یه مدت که میگم اصلا نمیدونم چقدر بود.من بچه بودم .حواسم به چیزی نبود به جز بازی با خواهرم و پسر داییم که اونها هم با ما اومده بودن.آدمای زیادی بودن یادمه.کم کم که اوضاع آروم شد یکی یکی چادراشونو جمع میکردن برمیگشتن تهران.ما جزو آخرین نفرا بودیم.نمیدونم چرا.شاید چون مامانامون ترسوتر بودن. هنوز مدرسه نمیرفتم که موقع آژیر قرمز میرفتیم زیر پله مینشستیم که مثلا بمب و موشک ما رو نکشه! خواهرم هنوز خیلی کوچیک بود اونو با همون تشکی که روش خوابیده بود میاوردیم یادمه.میذاشتیمش وسطمون من و مامان و پدر دورش مینشستیم. یادم نیست چند سالم بود.شاید 4 یا 5 ..ولی اینا رو خوب یادمه.. اولین باری که بعد از سالها ..سالها که از اتمام جنگ میگذشت صدای آژیر خطر رو شنیدم بند دلم پاره شد. هراسون به این ور اون ورم نگاه کردم و سعی کردم بفهمم صدا به خاطر چیه.یادم نیست به خاطر چی بود.شاید به خاطر هفته ی دفاع مقدس!! ولی من بیست و چند ساله بودم و این هراس یعنی اونقدر وحشت از جنگ تو دل من خونه کرده بود که بعد از سالها هنوز صدای آژیر منو نگران میکرد! من از جنگ میترسم.از آواره شدن میترسم.از ول کردن خونه زندگیم میترسم.از به هم خوردن برنامه ی عادی زندگیم میترسم.از از دست دادن آدمایی که دوستشون دارم میترسم.از ترسیدن آدمایی که دوستشون دارم میترسم. از ترسیدن دخترکم میترسم ..من از جنگ میترسم... دوست دارم بدونم چه گناهی کردیم که تو زمانی به دنیا اومدیم که تو عمر شاید شصت و هفتاد سالمون باید این همه استرس و فشار رو تحمل کنیم.چرا نباید یه زندگی آروم داشته باشیم؟چرا نباید بزرگترین دغدغه مون سر و کله زدن با مسائل شخصیمون باشه؟ خوش به حال آدمایی که تو کشورهایی زندگی میکنن که سالهاست این چیز ها رو تجربه نکردن.. هیچوقت هیچی روی زمین عادلانه قسمت نشده ..متاسفم برای خودمون .متاسفم.. دیروز پریروزا گیر داده بود که تخم مرغ از کجای مرغ در میاد؟؟؟ در همین راستا رفته تو فکر که تو اون قسمت دایی جان ناپلئون که عزیز خانوم میخواد فلان جای شوهرشو ببره دقیقا کجاشه. از من توضیح میخواد..البته خودشم به یه نتایجی رسیده که کاملا به بیراهه رفته.مثلا خودش فکر میکنه که قراره زنه کله ی شوهره رو ببره!! بچه م نمیدونه جاهای دیگه ای هم هست واسه بریدن. ولی به هر حال من مثل یه مامان منطقی تصمیم گرفتم یه کم از تفاوت دختر و پسر براش بگم.به هر حال هر چی نباشه دیگه نزدیک نه سالشه!!( اوه کی این قدری شد این بچه؟؟؟) ..همچین نی نی کوچولو هم نیست.ولی خیلی کار سختیه.خودم تو کار خودم موندم. جدیدا هم گیر داده هر روز میاد میره میگه اگه من دعا کنم خدا یه خواهر بهم میده؟ منم گفتم آره اینه که هر روز میگه من دعا کردم.خلاصه منتظره که با دعا یه خواهر نصیبش بشه!!! امروز یعنی در حقیقت دیروز سیزدهمین سالگرد ازدواج ما بود..در حقیقت سالگرد عقدمون. کی گفته سیزده نحسه؟خیلیم سال خوبی بود به نظر من . خیلیم خوش گذشت بهمون.به قرعان کور شم اگه دروغ بگم یا اگه فکر کنید دارم الکی میگم..به این نتیجه رسیدم که کلا تعطیلات خیلیم خوبه..والا به خدا.بی خود نیست همه دنبال تعطیلاتن که ..من از این به بعد کلا در تعطیلات به سر میبرم.این قدر تنش کم میشه .اصلا آدم از همه چی لذت میبره. خلاصه حال ما خوب است خواستی باور کن نخواستی نکن. ولی حال ما واقعا خوب است.. میدونم باید به بعضیاتون سر بزنم مثلا این بچه "ماهی" خیلی وقته بهش سر نزدم.قول میدم بیام بخونمتون. ستاره چش شده یه هو وبلاگشو بست گذاشت رفت؟از این کارای خل بازی که من یه مدت میکردم کرده ها..کسی ازش خبری چیزی داره؟ دیگه اینکه .. همینا دیگه..این پستم الکی نوشتم که بعد از یه ماه یه آپی کرده باشم. با باباش رفته دوچرخه سواری ، بعد از در اومده تو داد میزنه کجایی بانوی زیبای من!!!! یه کم نیگاش کردم گفتم: تو شوئر خوبی میشی غزاله اونقدر دلگیرم که نمیدونم باید چی بنویسم..مثل آدمایی شدم که دقیقن تو روز تولدشون هیچ چیزی خوشحالشون نمیکنه..اتفاق خاصی نیفتاده ولی من دلگیرم..دلتنگم ...یه چیزایی کم دارم ..یه چیزایی دلم میخواد که نیست..دلم یه آغوش گرم میخواد که دستشو بذاره رو سرم بگه غصه نخور میفهممت..چرا پیدا نمیشه؟چرا همه میخوان از آدم سوءاستفاده کنن؟؟چرا همه میخوام با آدم دعوا کنن؟؟من که هیچوقت به کار کسی کار ندارم تو زندگی کسی سرک نمیکشم دلم نمیخواد کسی از دستم دلخور باشه پس چرا بقیه این طوری نیستن؟؟؟چرا به خاطر هر کار نکرده ای آدمو باز خواست میکنن؟؟؟چرا خوششون میاد به آدم هزار جور وصله بچسبونن؟؟؟چرا نمیذارن آدم وقتی یه دلخوشیه کوچیک داره بین هزار تا بدبختی و گرفتاری ازش لذت ببره؟؟چرا؟؟یکی به من بگه چرا این طوریه؟؟؟چرا ما نمیتونیم همدیگرو قضاوت نکنیم؟؟؟چرا نمیتونیم بدون اینکه کله مو نو تکون بدیم و یه انگ بچسبونیم به طرف از کنارش رد شیم؟؟؟چرا نمیتونیم تو خوشحالیش سهیم باشیم بدون اینکه یه گندی بزنیم به حالش؟؟چرا ؟؟؟چرا نمیتونیم همو قضاوت نکنیم؟؟این قدر سخته واقعا؟؟؟تو رو خدا بیاین آدم باشیم..آدم بودن سخت نیست به خدا.. مجله ی ایده آل رو من همیشه میخرم.یه چند سالی میشه .تو شماره این دوهفته نامه ش یه مطلبی نوشته بود راجع به بچه هایی که با دیدن سریالای ماه رمضون خودشونو حلق آویز کردن و متاسفانه هر دوشون هم مردن.یه مصاحبه ای با پدر یکی از این بچه ها کرده بود که خیلی برای من جالب بود.شب قبل از اینکه این آقا پسر خودشو دار بزنه از تلویزیون یه صحنه از سریال رو میبینه که یه آقایی ظاهرا خودشودار زده ولی طناب دار پاره میشه و این آقا نمیمیره و این تیکه ی فیلم خیلی توجه این بچه رو جلب میکنه تا جایی که هی از پدرش میپرسه که چرا طناب پاره شده چرا این اقا نمرده چرا نجات پیدا کرده و جوابی که پدرش میده این بوده که این آقا چون آدم خوبی بوده خدا نخواسته!!و نجات پیدا کرده و فرشته ها به مناسبت خوبیه این آقا مواظبش بودن!!!! خلاصه بعد این جواب دندون شکن از طرف پدر بچه ، فردا سر اذان ظهر این بچه به خیال اینکه فرشته ها آدمهای خوب رو نجات میدن و خدا نمیخواد که آدمهای خوب بمیرن خودشو حلق آویز میکنه و متاسفانه فوت میکنه.. من متاسفم واسه همچین پدر مادرایی که هنوز که هنوزه تو کله ی بچه هاشون از این حرفا میکنن و بدون اینکه دلیل منطقی کارها رو برای بچه ها توضیح بدن به همون چیزهایی که از بچگی تو کله ی همه ی ما فرو کردن قناعت میکنن و بسنده میکنن به یه ما نمیفهمیم و حکمت خداس و خدا در ظرف ادراک ما نمیگنجه و این حرفا ..چرا؟؟چون تمام این پدر مادرا خودشون هم از حکمت خیلی چیزا بی اطلاع هستند و متاسفانه به جای اینکه مسئولیت عواقب کارهای خودشونو گردن بگیرن میندازن تقصیر حکمت و بخشندگی و عقوبت خدا!!! من اینجا تو خونمون اینو برای شوهرم خوندم و تنها حرفم هم این بود که وقتی میگم حرفای 50 سال پیشو تو کله این بچه نکنید واسه همین چیزاس.بذارین خودش به یقین برسه بچه رو از خدا نترسونید به حدی که فک کنه خدا چه موجود وحشتناکیه یا اونقدر بهش وعده وعید الکی ندید که فک کنه خدا قراره چه کار خاصی براش انجام بده.. من نمیخوام اینجا از عقایدم و از چیزایی که بهشون اعتقاد دارم یا ندارم بنویسم .فقط خواستم بگم اینم نتیجه حرفای صد من یه غاز در مورد اینکه خدا مهربان است و خدا بخشنده س بدون اینکه به بچه درست یاد بدیم که خودت مسئول عواقب کارهای خودتی ...
ز خدا خواسته ام
که در این ساعت خیر
مرغ آمن به سراغت آید
و دعایی که تو بر لب داری
به اجابت برسد.

