!!!نقطه...سر خط
هیچ میدونستین این آقای فردوسی عزیز که یه شاهنامه داره به چه کت و کلفتی در حقیقت کسی نبوده که شاهنامه رو شروع به سرودن کرده؟ ١٠ هزار بیت از شاهنامه رو دقیقی گفته بوده بعد به رحمت خدا رفته فکر کنم ؛ بعد از اون فردوسی اومده بقیه شو گفته و بعد هم..کار را که کرد؟انکه تمام کرد!!!شده شاهنامه ی فردوسی!! *خدایی اگه میدونستین نیاین منو ضایع کنید.یه کم از خودتون تعجب در بکنید من خوشحال بشم میگن آدم وقتی میبخشه یه زندانی رو آزاد میکنه .اون زندانی هم کسی نیست جز خودش!!چون وقتی که از کسی دلخوری مدام اونو تو خیالت سرزنش میکنی .خودتودعوا میکنی..خلاصه اوضاعیه ... من خوشحالم که زندانیمو آزاد کردم و امیدوارم که به زودی اونم از شر زندانیش خلاص بشه... *امید کلا چیز خوبیه.نمیدونم اگه نداشتمش چه خاکی به سرم میریختم اومده با هیجان میگه مامان یه فکر خوبی کردم.بگم؟میگم :بگو. برگشته میگه از این به بعد هر وقت خواستی اسباب بازی هایی که نمیخوام رو رد کنی ؛رد نکن؛ میفروشیمشون!!! میگم : قربونت برم از کجا این فکر به کله ت رسید؟ میگه : مامان به خدا راست میگم.یادته اون روز رفتیم اون بازاره؟(رفته بودیم از این بازارهای کنار خیابون هستا مثل جمعه بازاره .از اونا) میگم :خب میگه :هیچی دیگه یه پارچه مینداریم کنار خیابون اسباب بازی های منو میذاریم روش میفروشیم. میگم:نمیشه مامان جان شهرداری برای همون یه پارچه به قول تو کلی از اونا پول میگیره ،مفت ومجانی که نیست.میگه یعنی چی؟براش توضیح میدم. یه کم فکر میکنه و میگه خب ببریم جلو درخونمون بفروشیمشون. میگم حالا چرا میخوای اینا رو بفروشی؟بذار باشه میبرم میدم مامانی بده برای بچه هایی که اسباب بازی ندارن و نمیتونن بخرن. میگه نمیخوام پول احتیاج دارم. من: میخوام توله سگ بخرم!!! *یه مدته گیر داده که توله سگ میخوام.باباش راضی نمیشه ،از حیوون خوشش نمیاد.حالا میخواد خودش دست به کار بشه چوب حراج بزنه به اموالش رفتم تو اتاقش میبینم اسباب بازیاشو چیده روش اتیکت قیمت چسبونده!!اونم چی مثلا.یه قلک تازه براش خریدیم از این پلاستیکیا.هزار تومن خریدمش.روش قیمت زده ١٠٠ دلار میگم :اووه چه خبره ؟١٠٠ دلار؟میدونی چقدر میشه؟ میگه: آخه مامان تو که میدونی به پولش احتیاج دارم!!!! من سکوت میکنم دیگه یازده سال پیش حول و حوش همین ساعتها بود که بیدار شدم.طرفای شیش .ساعت هشت اومدن دنبالم که بریم آرایشگاه..لبخندش رو اون روز یادم نمیره.. چقدر من تغییر کردم..گاهی بد شدم گاهی خیلی بد شدم..ولی هنوزم دوستش دارم..امیداورم که بتونم بعد از این همسر خوبی باشم براش..مهم نیست که نمیبینه مهم نیست که نمیخواد مهم نیست که مسخره میکنه ..مهم نیست که نمیفهمه من میخوام خوب باشم براش...همین مثل آینه ای از یکرنگی به شب تاریکم تابیدی و به همراه دل آبی من تا نفسهای سحر یک نفس باریدی و در این شهر شلوغ که پر از تردید است گرد باور به دلم پاشیدی گلی از باغ تبسم چیدی و به من بخشیدی/ * البته ما دوازده سال هم بیشتره که زن و شوهریم ولی سالگرد ازدواجمون یازده سال پیشه این عادت من بوده از بچگی.همیشه چیزای خوب رو میذارم آخر سر ..مثلا اگه چند تا خوراکی داشتم اونی که از همه خوشمزه تر بود رو میذاشتم آخر سر بخورم.یا اگه یه کادو و هدیه بهم بدن مثل خیلی ها همون جا کاغذ کادوشو جر نمیدم که ببینم توش چیه میذارمش سر فرصت وقتی تنها شدم تو خونه مون بازش کنم .البته یه وقتا هم نمیشه این کارو کرد.بی ادبی میشه مثل وقتهایی که برای خونمون کادو میارن و من باید پیش روی خودشون کادوشونو باز کنم وازشون تشکر کنم .ولی اگه به من باشه میذارم مهمونا برن خونه رو جمع کنم ظرفا رو بچینم تو ظرفشویی قابلمه ها رو بشورم میزها رو تمیز کنم بعد که دیگه کاری نداشتم و تونستم یه دقیقه نشیمنگاه محترمم رو بذارم زمین کادو رو باز کنم و ببینم چی توشه...حالا هم میخوام یه وبلاگ جدید بخونم .گذاشتم تمام کارامو بکنم و اونو آخر سر بخونم ..نمیدونم چرا.انگار یه چیزی در انتظارمه اونجا ..اصلا نمیدونم ..فقط میدونم مثل یه کادو گذاشتمش برای آخر سر... * بی خود گیر ندین که آدرس بده و اون وبلاگ کجاس و این حرفا..خودتونم بکشین نمیگم بهتون. *١ پس اصلا چرا این پستو نوشتم؟؟شاید برای اینکه لج شما ها در بیاد *٢ به سلامتی دوستی های جدید. حتی آدم بد ها هم وقتی میمیرن ما ناراحت میشیم.اونایی که باهامون دشمنن اونایی که دوستشون نداریم اونایی که به نظرمون خیلی بدن ..ولی بعد از مردنشون ناراحت میشیم.چرا این طوریه؟ به خاطر اینکه ما آدم خوبی هستیم؟یا به خاطر اینکه هنوز خیلی بد نیستیم؟؟چرا واقعا؟؟ نشوندمش رو مبل دارم بهش میگم :تو عشق منی؟ میگه :ایهیم.میگم :تو عزیز منی؟ میگه ایهیم.میگم: تو زندگی منی؟ برگشته میگه :من همه چیز تو ام مامان، چرا تکرارش میکنی؟؟؟هستم دیگه...دقیقا همینو گفت ها.همچین گنده گنده حرف میزنه ..پدر سوخته .. *هی بدبختی هی...این یه وجب بچه هم منو شناخته دیگه قالبمو دوست ندارم.میخوام عوضش کنم.گفتم که آمادگیشو داشته باشین. این اسمم دوست ندارم . میخوام دوباره بذارم حال ما خوب است اگر بگذارند!!! اینم گفتم که آمادگیشو داشته باشین... فعلا همین دیگه .. یه چند تا آرزو یا وصیت یا درخواست دارم مال بعد مردنم و دم دمای مردنمه؛ خوب گوش کنید که بعدا من دستم از دنیا کوتاس نمیتونم اینا رو انجام بدم .میفته گردن شما. اول اینکه نمیخوام زیاد عمر کنم همون شصت هفتاد بسه .چه خبره مگه؟ دوم اینکه نمیخوام مریض بشم بیفتم سر جام هی بقیه ازم مواظبت کنن؛ هی فحشم بدن .همین سر و مر و گنده که هستم یه هو بیفتم بمیرم. سوم اینکه نمیخوام با درد و عذاب بمیرم. یه بار شب که خوابیدم صبح دیگه پا نشم.یه لبخند ژوکوند هم رو لبام باشه که ملت صبح میان منو میبینن بگن عجب نورانی بود عجب خوشحال بود عجب آدم خوبی بود!!!! چهارم اینه مدیونین اگه منو خاک کنید.قشنگ منو بسوزونید بعد با خاکسترم کلوچه درست کنید بدین ملت بخورن.این طوری خرج اضافی هم نمیفته گردنتون.( این توصیه ی علی بود ها) فوق فوقش برای اینکه مردم بتونن کلوچه رو قورت بدن یه ساندیس بدین دستشون.همین و والسلام. پنجم اینکه وقتی مردم هی نزنید تو سرتون گریه کنید.لطف کنید حالا که زنده م هر خوبی خوشی کمکی چیزی دارین بکنید در حقم.بعد مردنم میخوام گریه نکنه هیچ کس صد سال سیاه. ششم اینکه من وقتی بمیرم بکشنم هم پامو دیگه تو این دنیا نمیذارم.حالا میخواد اون ور خوب باشه یا بد.بسه هر چی کشیدم اینجا.پس لطف کنید هی وقت و بی وقت صبح اول صبح برای بقیه خالی نبندید که دیشب خواب فلانی رو دیدم .عجب جای خوبی بود و این حرفا..من عمرا تو خواب هیچکدومتون نمیام. هفتم اینکه هیچ خوشم نمیاد تصادفی مصادفی باشم و مرده شور مجبور باشه له ولورده ی منو بشوره.طبق وصیت سوم که بالا ذکر کردم بمیرم بهتره. هشتم اینکه همین الان که سرپام و میتونم بعضی چیزا رو جبران کنم اگه گرفت و گیری از من دارین اگه ناراحتی ای چیزی هست به خودم بگین.بلکه بتونم جبرانش کنم یا حداقل یه معذرت خشک و خالی که میتونم بکنم .بعد مردنم هی نفرینم نکنید..ببینید من گفتما بعدا مردم نیایین بگین فلان روز فلان کارو کردی من نمیبخشمت ها.اونوقت دیگه کاری از دستم بر نمیاد.گفته باشم خلاصه. * فعلا همیناس دیگه .اگه بازم بود بهش اضافه میکنم بعدا. بچه ها به کسی نگید ولی فکر کنم دیوونه شدم..سر صبحی زدم یه قاب عکس شکوندم .بعدشم این قدر دلم میخواست برم تو آشپزخونه هر چی لیوان و بشقاب داریم پرت کنم تو کوچه هی صدا بده هی بشکنه من نگاه کنم کیف کنم...آخه هر چی فکر کردم دیدم حال ندارم چیز میز شکسته جمع کنم از تو آشپزخونه این بود که گفتم برم بریزم تو کوچه که زحمت جمع کردنش با شهرداری باشه .. البته نکردم این کارو نگران نباشین هنوز به اونجاها نرسیدم که پیرهن برعکس تنم کنن ببرندم دیوونه خونه .ولی قول بدین اگه یه وقتی منو بردن اونجا کمپوت گیلاس بیارین من خیلی دوست دارم . یه پسره امشب همین الان که دارم اینو مینویسم یعنی ساعت ۴ صبح تو خیابون ما راه میرفت و بلند بلند با خدا حرف میزد هی التماسش میکرد ..بلند ها ..نمیدونم چی میخواست ..دلم سوخت براش.. روز جمعه اس.طبق معمول همه ی جمعه ها همه ی اهل خونه ی ما دیر بیدار میشن..خیلی دیر..و من از همه دیرتر بیدار میشم چون شب از همه دیرتر میخوابم. بیدار که میشم هنوز رو تخت دراز کشیدم صدای دخترکم رو میشنوم که داره با باباش روپولی بازی میکنه ..بعد صدای به هم خوردن چاقو و لیوان که این یعنی یکی داره صبحونه میخوره.که اون یکی هم جز آقای خونه کس دیگه ای نیست به خاطر اینکه دخترکم قبل همه بیدار شده و اومده منو بیدار کرده و صبحونه خواسته و من صبحونه شو حاضر کردم گذاشتم جلوش و خودم دوباره رفتم خوابیدم.همون طوری که دراز کشیدم یه لبخند میزنم و با خودم میگم این مرد عاشق این بچه س بهش بگه بمیر میمیره واسش.بلند میشم تخت رو جمع میکنم لباسمو عوض میکنم و میام بیرون از اتاق.نگاه میکنم میبینم بله بساط صبحونه پهنه.سلام میکنم و میرم کنار آقای خونه میشینم و بهش میگم تو چطوری هم صبحونه میخوری هم بازی میکنی؟لقمه شو که قورت میده میگه: من بازی نمیکنم که ؛ فقط صبحونه میخورم.دخترت خودش به جای من تاس میندازه به جای من مهره رو حرکت میده به جای من کارت میکشه به جای من کارت میخره به جای من جریمه میده !!!!!! همین موقع دخترکم میگه : سه آوردی بابا این خونه رو میخری؟؟؟ باباشم بعد قورت دادن لقمه ش میگه :آره... * خیلی وقته به این نتیجه رسیدم که این بچه هر چی رو که بخواد از ما میگیره حتی اگه بخواد بازی کنه و ما حوصله شو نداشته باشیم هم یه کاری میکنه که ازمون بازی میگیره و خودمون نمیفهمیم.. هفته ی پیش بود فکر کنم شال و کلا ه کردیم با آبجی کوچیکه ( این آبجی کوچیکه آبجی کوچیکه ی اینجانبه واقعیه مال خودمان است حسن خرید کردن برای آقای خونه اینه که من هر چی دوست داشته باشم براش میخرم بعد خودم نگاش میکنم کیف میکنم یا بوش میکنم حال میکنم . البته ازش پرسیدم که از بوی این عطرا خوشت میاد گفت آره .چند بار هم پرسیدم ها نیایید بگید چقدر بی رحمی .. برای سالگرد ازدواجمون هم که همین هفته س یه بطری شراب شیراز بعد نمیدونم چرا میگم شراب شیراز هی یاد اون شعر ابی میفتم که شراب شیراز داره .. اینکه کسی حرف نمیزنه دلیل بر این نیست که دردی نداره یا دردش خوب شده که ، ممکنه از گفتن خسته شده باشه ، یا ببینه دیگه کسی به حرفش گوش نمیده، یا ببینه که دیگه گفتن نگفتنش فایده نداره ...ولی در هر صورت درده همون جا سر جاشه .. میخوام بدونم اگه تمام شرایط تغییر کنه ؛من تغییر کنم ،همه چی بشه گل و بلبل...کی میخواد جواب سالهایی که رفت رو بده؟جواب تحقیر ها گریه ها جواب احساسهای بدی که داشتم و همرام بود.. * نصیحت نکنید که میام میزنمتون ها .. این قدر دوست دارم وقتی مردم جنازه مو بسوزونن .یعنی که چی میبرن آدمو میندازن زیر خاک سوسکا بخورنش؟؟اه اه بدم میاد.... آقایون خانوما من وقتی مردم منو بسوزونید بعد برید لب دریا خاکسترمو بریزید تو دریا بعد برید دنبال عشق و حالتون ...این قد رحال میده.میگید نه؟؟صبر کنید من بمیرم بعد امتحان کنید راستشو بگم؟؟؟؟اصلا اینجا رو دوست ندارم .خیلی خودمو سانسور میکنم اینجا .راحت نیستم .دوستش ندارم .چی کار کنم؟ دخترم به من نگاه میکنه و میگه : مامان تو خیلی خوشگلی!! از بغلم میاد بیرون و میگه : اما وقتایی که آرایش نمیکنی زشتی ها... *آخه من به این یه وجب بچه چی باید بگم؟؟ همخونه بودنم برای خودش عالمی داره ها ... *هیچ توضیح اضافی ای در کار نیست ..برید پی کارتون ببینم وقتهایی هست که نمیتوانی به کسی که دوستش داری بگویی :دوستت دارم.نمیتوانی بگویی :عاشقتم .نمیتوانی بگویی: بدون تو میمیرم.حتی شاید نتوانی بگویی که به تو چه داده در زمان عاشقیتان ؛زمانیکه میتوانستی به راحتی بگویی دوستت دارم.به جای تمام اینها فقط میگویی مواظب خودت باش. در هر رابطهای که به بنبست رسیده میشود رگههایی از غرور،بیحرمتی،خودخواهی و بیگذشتبودن را دید.همهی اینها آفتهای یک رابطهاند. دوستداشتن تنها در بوسهی داغ و آغوش گرم و برق نگاه و عطر تن یار خلاصه نمیشود.همهی اینها را همه دارند.و از اینها گذشته یکروز بالاخره به باتلاق عادت مبدل میشوند.دوستداشتن نیاز به مراقبت دارد،نیاز به گذشت،مهربانی،درککردن،فهمیدن و «ایثار». از نظر من دوستداشتن آدمها را میشود در ایثارشان فهمید.در گذشتشان.در صبوریشان.آدمی که ایثار و گذشت میداند،لجبازی و غرور نمیداند.بلکه آرامکردن را خوب میفهمد و دلبری کردن را در برار ناملایمات را خوب میفهمد. یکی دیگر از آفتهای رابطه این است که به خودت تلقین کنی دچار عادت شدهای.عشق آنقدرها هم چیز خـ.ـفن و پیچیدهای نیست.همین با همبودنها، همین با هم گریهکردنها،همین خاطرهها، همین مهربانیها خودش عشق است.عادت به خودیخود چیز بدی نیست.تنوعطلبی است که بد است.تنوعطلبی را نباید با عادت به اشتباه گرفت.اگر روزی حس کردی عطر تن او و آغوشش برایت عادی شده.این حس تنوعطلبی و شناخت آدمهای جدید است که سراغت آمده نه عادت! عادت یعنی بودنش آنقدر سنگین نباشد که نبودنش.یعنی دچار آفت شدهاید.یعنی گرد و غبار ناملایمتها روی دوستداشتنهایتان سایه انداخته...یعنی خوب مراقبت نکردهای! *متعلق به وبلاگ ((یادداشت های یک بابا لنگ دراز ۵ فوتی)) است با این آدرس:http://daddylengderaz.persianblog.ir/post/240 اسم وبلاگم برگرفته از جوابیه که مهرنوش به کامنتی داده که براش آدرس گذاشته بودم و البته جات هم ما رو یاد یه نفر میندازه که همه میشناسیمش .. خیلی این اسمو دوست دارم ..شدیدددددددددددددددد خودمان میدانیم که قالبمان بسیار بسیار قشنگ میباشد...(جرات دارید بگویید نه بگذار هر چه از دست میرود برود ! آنچه را میخواهم که به التماس نیالوده باشد هر چه باشد حتی زندگی … (ارنستو چه گوارا) ای بابا این چه وضعیه آخه ؟یکی هم پیدا نمیشه که: عاشق این باشه که وقتی از همه کلافه س بشینه یه گوشه ی دنج موهای منو ببافه یا عاشق این باشه که عمری از خدا بگیره اینقدر زنده بمونه تا به جای من بمیره .. والا به خدا خسته شدیم بسکه هیچکس نمرد واسه ما * عاشق سیاوش قمیشی ام ..با این آلبوم جدیدش که مثل همیشه شاهکاره ..ولی اهنگ کلافه ش یه چیز دیگه س چند تا وبلاگ باز کرده باشم و چند بار به جای عنوان نوشته باشم" پست اول "خوبه؟؟؟یعنی دیگه خودم حالم به هم میخوره ..این آخریم که من کاری به کارش نداشتم.فیلتر شده به سلامتی!! بهترین کاری که میتونید بکنید اینه که دعا کنید این خونه ی اول و آخر من بشه *دستامونو میبریم بالا /با هم دیگه میکنیم دعا/ خدا که مارو دوست داره/دعامونم قبول داره ....
پول میخوای چیکار؟
حالا اصلا نمیدونه دلار چی هست ها..
..کسی چه میدونه؟؟
.



از لبه پرتگاه
از پـا
از نفس
ازاین ور بوم
از دماغ فیل
از چاله به چاه
از عرش به فرش
از چــشــم
ازچــــشــــم
از چـــــشـــــم



)رفتیم بازار .قرار بود فقط عطر و ادکلن بخریم منتها خب نشد دیگه
..حالا اینا رو ولش کنید.رفتم سه تا ادکلن خوشبوی مردونه خریدم برای آقای خونه ؛بعد هی اون میزنه من هی بوش میکنم میگم به به
.. یعنی یه بوی خوبی میده ها ..![]()
خریدم بره بخوره حالشو ببره
..آخه در به در داشت دنبالش میگشت منم به طور کاملا مخفیانه ای با کمک و همکاری خواهر شوهرم البته
براش خریدم(خودم که از این عرضه ها ندارم
) ..این یه سورپرایزه
..نرید بهش بگید ها ![]()
بغلش میکنم و تو دلم میگم قربونت برم بازم به معرفت تو .![]()




رابطه مثل گیاه است.به مراقبت نیاز دارد.باید آبش بدهی،نورش بدهی و مراقبت کنی تا پژمرده نشود.ضمناً باید بدانی آدمها با هم فرق دارند.به همان اندازه دلهایشان.مراقبتکردنهایشان هم با هم فرق دارد. این یعنی اینکه بعضیها مثل کاکتوسند و نیازی به مراقبت ندارند.تو را در همهحال و با تمام بدیهایت تحمل میکنند.اما خب ذاتشان کاکتوس است و پر از تیغ.اگر در سختی به آنها نزدیک شوی ماتحتت را جرواجر میکنند.یک عده از آدمها هم مثل گل لطیفند.هر روز باید مراقبت کنی.هرس کنی.اما عوضش سرسبزی و عطر و لطافت را برایت به ارمغان میآورند....
)




