!!!نقطه...سر خط
حرف زدنمان ..یعنی نوشتنمان نمی آید ..هی ما نازش را میکشیم منتها خودش را لوس کرده دوتا پایش را در یک کفش چپانده و میگوید الا و بلا که نمیخواهم بیایم. حالا نمیدونم باید گیساشو بکشم تا آدم بشه بیاد یا باید یه ترکه بردارم بزنمش ..خلاصه فعلا نمیاد دیگه.. * حدود دوماهه که اینجا دارم مینویسم اما همچنان این حس رو دارم که اصلا اینجا راحت نیستم.نمیدونم چرا. باران باشد.. تو باشی.. یک خیابان ِ بی انتهآ باشد.. به دنیا می گویم خداحافظ !! گروس عبدالملکیان توجه کنید که این قالبم با لینکا جور در نمیاد.نمیدونم خوشش نمیاد یا چیز دیگه ایه که وقتی رو لینکا کلیک میکنی باز برمیگرده تو وبلاگ خودم.شایدم زیادی ازوبلاگ من خوشش میاد..همش میخواد وبلاگ خودمو باز کنه .نمیدونم والا به هر حال من این قالبو خیلی دوست دارم و عوضش نمیکنم .پس با اجازه تون لینکارو بر میدارم فعلا تا وقتی که تصمیم بگیرم که قالبمو عوض کنم که فکر کنم حالا حالا ها عوضش نکنم. * با تشکر از بانو به خاطر اینکه زود فهمید و به منم خبرداد. فکر کنم باید سیاوش قمیشی و ابی رو از تو کامپیوترم پاک کنم باید سی دی هاشونو دور بندازم .صداشون منو هوایی میکنه بدجووووووووووووور..ولی خب اگه این دو تا نباشن من به کی گوش کنم هی حالم خوب بشه هی حالم بد بشه هی برم تو حال خودم؟ اینکه بعضیا همش میگن با فلان آهنگ خاطره دارم و اینا ..من ندارم به جز آهنگ" نوازش" ابی .. فقط یادمه یکی رو دوست داشتم وقتی مجرد بودم؛ فکر کنم چهارده پونزده ساله بودم ،بعد پسره قدش کوتاه بود، بعد این آهنگ ابی هست که میگه: "قد تو مثل سپیدار بلند"..اینو گوش میکردم ؛هی خنده میگرفت .فکر میکردم اون که قدش بلند نیست ..نمیدونم .یعنی اینم یه جور خاطره س؟؟ با خیلی از آهنگا دلم گرفته یا خوشحال شدم ولی اینکه خاطره داشته باشم ...میشه گفت یادم نمیاد اصلا.. چه بهتر..خاطره آدمو داغون میکنه . ساعت ۵ شده .بچه م داره ریاضی مینویسه .میاد میگه میشه من بخوابم؟خیلی خوابم میاد..میگم نه الان که وقت خواب نیست . شب خوابت نمیبره .میگه مامان تورو خدا.بهش میگم برو بشین سر درست یه نسکافه درست میکنم میارم بهت میدم بخوری خوابت بپره. یعنی که چی ؟شب تا بوق سگ بیدار میمونه آدم به هیچکدوم از کاراش نمیرسه .. بله یه همچین مادریم بنده!!!! داریم بفرمایید شام میبینیم.بعد یه هو غزاله میگه : - مامان ، هروقت رفتی لندن.. من: - تو بفرمایید شام شرکت کن . + باشه بعد میگه: میخوای بهت بگم چی درست کنی؟ میگم بگو برای پیش غذا سوپ سفید درست کن با تعزینات( فکر نکنید من بلد نیستم بنویسم تزئینات ! تعزینات حرف غزاله س!!) میگم خب..البته با نیش باز. میگه:قشنگ دورشو تعزین کنیا..قشنگ بشه . میگم باشه بعد برای غذای اصلی ..(یه کم فکر میکنه تا ببینه چی دوست داره نیشم تا بنا گوشم باز شده ..میگم باشه .. یه کم منو نگاه میکنه با ناباوری میگه: واقعا میخوای بری لندن؟؟ اینم قیافه ی منه دیگه طبیعتا بابای دوستم مرده رفتم گل فروشی گل بخرم برم دیدنش..سبد گلو انتخاب میکنم و کنار وایمیسم تا گلای رنگارنگشو در بیاره و به جاش گل سفید بذاره.میپرسم : همیشه برای کسی که میمیره فقط گل سفید میبرن؟ آقای گلفروش:کی فوت کردن ایشون؟ من: امروز صبح.فرقی هم میکنه مگه؟ آقای گلفروش: نه من: میخواستم بهش بگم مریضی میپرسی پس؟ یه ماه پیش هم که پدر بزرگ اون یکی دوستم فوت کرده بود رفتم همین گل فروشی گل بخرم همین سوالو کرد منتها اون بار من روم نشد ازش بپرسم فرق میکنه یا نه .. _راستی یه چیزی ...خودت نیستی اینجا..خودت نیستی ..مثل خودت نمینویسی.. + راستی یه چیزی...خودت نیستی اینجا ..کی میدونی چی کشیدی ..کی میدونی چی کار کردی...کی میدونی چی تو دلته...کی میدونه چته...کی میدونه چی میخوای..کی میدونه چی نمیخوای...کی میدونه......خودت نیستی اما... نبینم این دم رفتن تو چشمات غصه میشینه همه اشکاتو می بوسم میدونم قسمتم اینه./ بغل کن اضطراب لحظه ها رو بغل کن بی تو آرامش ندارم نمیدونی چه ترسی داره دوریت نمیدونی چه سخته روزگارم من از بسکه دلم تنگه بریدم یه عالم درد سنگینه تو سینه م من اینجا تا دلت بخواد تنهام من اینجا تا دلت بخواد غمگینم * آلبوم جدید ابی رو از دست ندین.هر کی هم آهنگاشو نداره آدرس بذاره براش میل کنم .یه بار یه پیشنهاد کردم که یکی از آهنگاشو با اجرای جدیدش از دست ندیدن؛رایان گفت لینکشو میذاشتی.لینکاشو ندارم ولی میتونم براتون بفرستم به آدرساتون. هر کی میخواد دستش بالا مدیونید اگه فکر کنید این نیش باز من مربوط به عوض کردن قالبمه ولی جدی خوشگله نه؟ همه ی این گلا تقدیم به هر کی که میاد اینجا.. هر بلایی که سرمون بیاد اگه مارو نکشه قوی ترمون میکنه.. مرگ چیز غریبیه.آدما رو مهربون میکنه دل رحم میکنه بخشنده میکنه ... یکی از کارایی که ازش خیلی خیلی خیلی بدم میاد..یعنی در حد خیلی زیاد ها...بیدار شدن تو صبح زوده اونم وقتی که شب اصلا درست حسابی نخوابیدم.من همین طوریشم تقریبا تمام روز کسلم وای به روزی که شبش اصلا نخوابیده باشم یا دو سه ساعت خوابیده باشم و مجبور باشم کله ی سحر بیدار بشم.یعنی اصلا هیچکس نباید تو اون روز نزدیک من بیاد.خطرناک میشم خیلی امروز یکی از اون روزاس..دیشب ساعت دو نیم رفتم بخوابم.کتابمو برداشتم یه کم خوندم.حدود نیم ساعت بعد قصد خواب نمودم.چراغو خاموش کردم و تلپی افتادم رو بالشم.۵ دقیقه گذشت ..١٠ دقیقه گذشت..١۵ دقیقه گذشت ..دیدم نخیر خوابم نمیبره .خلاصه بعد از یه ساعت فهمیدم که امشب از اون شباس که من دیر خوابم میبره.البته اینم اصلا چیز عجیبی نیست .من اصولا زود خوابم نمیبره.حسرت به دل موندم که یه بار کله مو بذارم رو بالش بخوابم.فکر کنم این واقعه ی خوشایند برای من در طول عمرم فقط ٣ یا۴ بار بیشتر پیش نیومده..خلاصه ..دیشب که نخوابیدم.صبحم که خونه کلی کارداشتم. وقت نظافت بود و خونه کلی کثیف بود و ....خانوم قرار بود بیاد خونه رو تمیز کنه .وقتی هم که اون میاد منم پا به پاش کار میکنم بسکه من فهمیده ام * دیدین بانک نمیدونم ملته صادراته کدومشونه یادم نیست ؛ جایزه گذاشته نمیدونم ١٠٠٠ لیتر بنزین برای هزار نفر ۵٠٠ لیتر بنزین نمیدونم برای چند نفر..خیلی خنده داره نیست؟ چند وقت دیگه هم میان میگن ۵٠٠ تا نون بربری برای ۵٠ نفر ۴٠٠ تا نون سنگک برای ٣٠ نفر .... خودشونو مسخره کردن یا ما رو؟ من برم پولمو بذارم تو بانک بلکه ١٠٠ لیتر بنزین برنده شم .. فکر کنم قبلا هم نوشته باشم.یادم نیست چند تا پست ولی اونایی که منو میخونن میدونن که من خیلی کتاب خوندن رو دوست دارم.نه علمی میخونم نه تاریخی نه فلسفی .رمان میخونم که سرم گرم بشه .همین.ادعایی هم ندارم که کتاب خونم و کتابای صقیل و سنگین و فلان و بهمان میخونم .نه.یه زن عادیم که کتابای عادی میخونم. گاه گاهی هم وسطاش ممکنه کتاب تاریخی ای باشه که از سبک نوشتنش خوشم بیاد بخونم یا حتی فلسفی ولی به طور کل داستان میخونم فقط.همین.امروز رفتیم شهر کتاب و هشت جلد کتاب خریدم .اولین خرید کتابم تو امسال بود.همیشه تو سیزده روز اول معمولا من یه سر به کتاب فروشیا میزنم.البته خیلی تصادفی ها.امسال که بهش فکر کردم دیدم خیلی ساله که این کارو میکنم .حالا نمیدونم چه حکمتیه خب فکر کنم به اندازه ی کافی توجیه شدین که من خیلی کتاب دوست دارم .بسه دیگه باور کنید اصلا همچین قصدی نداشتم که بگم واااااااااااای من خیلی کتابخونم ولی وقتی شروع به نوشتن کردم دیگه خودش اومد و این طوری شد که خوندین . لازم به توضیح نیست که بگم من از مسافرت برگشتم و خیلی بهم خوش گذشت فقط یه کم درگیری داشتم با شوهر خواهرم که البته اونم عادیه ما دوتا کلا همیشه با هم دیگه میجنگیم. بله تعجب نکنید.این نیش ما میباشد که باز شده تا پس کله مان که شما ها مارا دوست میدارید این طوری و کلی مارا خجالتمان دادید ..اونقدر که مردیم از خجالت راستش نمیخواستم اصلا اینجا بنویسم که تولدمه .ولی از دست چهار پنج تا از دوستام حرصم در اومد گفتم بیام اینجا یه کم غر بزنم.بعد دیدم که عجب خوبه این که آدم بیاد بگه تولدمه .دیدم اصلا هم زشت نیست مسخره نیست.خیلی هم خوبه.اصلا توجه کلا خوبه.حتی مجازیش.دست همه تون درد نکنه.مخصوصا گل پری که تو وبلاگش برام تولد گرفت.تازه میفهمم چرا سارا همیشه این کارو میکنه .چرا ستاره تولد ها رو با یه فلش بک به گذشته مینویسه ..واقعا اینجا با اینکه همه چیش مجازیه ولی یه جورایی آدمو خوشحال میکنه..تبریکاش توجهاش دوست داشتناش. دیشب بعد از رفتن مهمونا غزاله برام یه نقاشی کشید و آورد بهم داد و گفت مامان ببخشید که نتونستم چیزی بخرم..بغلش کردم گفتم عزیز دلم من ازت توقعی ندارم.بعد گفت مامان کیک نداریم؟گفتم نه ..بعد خودمو لوس کردم گفتم امشب تولد نداشتم من تازه همش تو آشپزخونه بودم برای فامیل شوهر آشپزی کردم و ....خلاصه گفتم باید برام تولد بگیرین تو مسافرت..من شمع فوت نکردم باید شمعامو فوت کنم.باباشم گفت :باشه .خلاصه قرار شد تو مسافرت ما تولد بگیریم .همین طوری الکی دیگه..الکی خوشیم دیگه ما فردا داریم میریم سفر تا سه شنبه هفته ی آینده نیستم.دلتون تنگ میشه میدونم .ولی طاقت بیارین. ١- گل پری داریم میایم سمت شهر شما ٢- هر کی سارا رو دید سلام برسونه بهش .. ٣- رایان گم شده فکر کنم رفته مسافرت.هر کی اونم دید سلام برسونه عیدم بهش تبریک بگه. ۴- دلم برای مهرنوش هم تنگ شده.. ۵-امشب دیر وقته ببخشید نشد به وبلاگاتون سر بزنم.از من دلخور نشین هزار تا کار داشتم تو این دو سه روز -۶بانوی عزیزم ؛ امیدوارم که سال خوبی داشته باشی همراه با عشق های زیااااااااااااااااد و موندگار و آرامش. ٧-همین دیگه/منتظر چی هستین؟برین خونه تون دیگه. من نمیدونم نامرئیم ؛ آدم مهمی نیستم ؛ ریز میبینن منو ، به چشم نمیام ؛ براشون مهم نیستم..خلاصه نمیدونم چه مرگمه که همه ی دوستای الاغم تولد منو یادشون میره.نه میخوام کادو بخرن خیر سرشون نه میخوام زنگ بزنن..بابا یه اس ام اس خشک و خالی که دیگه دستشون نمیشکنه بفرستن واسه آدم..میشکنه؟ همه شون بازم تولد منو یادشون رفت.. امسال تولدم کیک نداشت شمعم فوت نکردم.عوضش شب مهمون داشتم یه سره تو آشپزخونه بودم.نه به مناسبت تولدم ها..نه .اومده بودن عید دیدنی دلشون خواست شام هم بمونن!!حالا بگذریم.. امسال تولدم شروع یه دهه ی جدیده تو زندگیم. من دلم میخواد تو این دهه سلامتی داشته باشم و دل خوش ..الکی خوش بودن نعمت بزرگیه .اینکه چیزایی که میخوای رو نداشته باشی ولی بازم خوشحال باشی و بتونی بخندی خیلی خوبه..امیدوارم الکی خوش بودنم ده سال ادامه پیدا کنه.. *١ چند تا از شما ها هم میدونستین دوم فروردین تولد منه .یادتون باشه حسابتون رو میرسم..به خدا اگه من روز تولدتون اومدم تبریک گفتم تولدتونو خرم..حالا ببینید *٢ غمگینم ..این طوری -> *٣بازم دم همراه اول گرم که یه اس ام اس برامون فرستاد و نمیدونم صد و چند تا اس ام اس مهمونمون کرد...



خب!

) ..آهان برای غذای اصلی کوکو سیب زمینی با سیب زمینی سرخ کرده!! ..برای دسر هم ژله ی رنگین کمان درست کن ..از اونا که چند رنگه درست میکنی خوشمزه س ها..بعد با خامه هم تعزینش کن..


![]()
![]()
![]()
![]()




.نظرم اینه که حیوونکی گناه داره همه ی کارا رو تنهایی بکنه .حالا اینا به کنار.دیروز بابای دوستم مرده.بعد از این همه کار باید یکی دو ساعت دیگه برم خونه ی اونا تسلیت و گریه و زاری و اینا...شما حالا قیافه و حال منو تصور کنید..مشکلاتم که یکی دو تا نیست که .






مشکلاتو حال کردین؟خدا گره از کار همه باز کنه ایشالا

که من این کارو میکنم .شاید جیبامون پر پول تره.نمیدونم.ولی میدونم اگه قیمت کتاب هزار برابر اینی که الان هست بشه باز هم من به خریدنش ادامه میدم .هیچ چیزی نیست که من رو این همه جذب کنه هر وقت از دم یه مغازه ی کتاب فروشی رد میشم نا خود آگاه چشمم کشیده میشه به کتابا و اگه پیاده باشم حتما وایمیسم و یه نگاهی میکنم اگه هم سوار ماشین باشم که همین طوری نگاه میکنم تا رد بشم.این احساسو من به هیچ چیز دیگه ای ندارم. به راحتی میتونم چشممو به روی خیلی مغازه ها ببندم و رد بشم.لباس فروشی عطرفروشی یا طلا و جواهر فروشی ها هیچوقت منو مفتون نکردن.
جریانم از این قرار بود که من میخواستم برم بازار منو نبرد و کلی کار شکنی کرد و گفت اینجا بازار نداره و اینا بعد روزی که قرار بود برن جنگل من نرفتم و لج کردم و گفتم نمیام با اینکه میدونستم که خیلی جنگل دوست داره.البته بعدش پشیمون شدم مانند یک عدد حیوان باوفا.ولی دیگه نمیشد کاری کرد.ایشالا خدا یه اخلاق خوب به من بده که این قدر با این بشر نجنگم.خواهرم همیشه میگه اگه شما زن و شوهر بودین هفته ی اول همدیگرو میکشتین.
یعنی شما ببینید من چقدر خطر ناکم









دلم تولد میخواست؛ توجه میخواست..
