!!!نقطه...سر خط
من به صد خواهش و منت وقتی جنگ شروع شد تو چند سالت بود؟ وقتی تموم شد چند سالت بود؟ وقتی جنگ تموم شد من ده سالم بود.کلاس چهارم بودم.با اینکه بچه بودم و تو حال و احوال بچگی سیر میکردم ولی از تموم شدن جنگ خوشحال شدم.به خاطر آرامشی که از اون به بعد داشتیم خوشحال بودم.به خاطر اینکه دیگه آواره ی این شهر و اون شهر نبودیم خوشحال شدم.به خاطر اینکه دیگه مجبور نبودیم یه مدت از ترس بمبارون و موشک بارون تو بیابون زندگی کنیم خوشحال بودم.. یه نیمه از کلاس دوم دبستانم رو تو تهران مدرسه رفتم بقیه شو دماوند..یادمه مشهد هم رفته بودیم ولی کوچیکتر از اون بودم که مدرسه برم هنوز. یه مدت تو جاجرود چادر زده بودیم.یه مدت که میگم اصلا نمیدونم چقدر بود.من بچه بودم .حواسم به چیزی نبود به جز بازی با خواهرم و پسر داییم که اونها هم با ما اومده بودن.آدمای زیادی بودن یادمه.کم کم که اوضاع آروم شد یکی یکی چادراشونو جمع میکردن برمیگشتن تهران.ما جزو آخرین نفرا بودیم.نمیدونم چرا.شاید چون مامانامون ترسوتر بودن. هنوز مدرسه نمیرفتم که موقع آژیر قرمز میرفتیم زیر پله مینشستیم که مثلا بمب و موشک ما رو نکشه! خواهرم هنوز خیلی کوچیک بود اونو با همون تشکی که روش خوابیده بود میاوردیم یادمه.میذاشتیمش وسطمون من و مامان و پدر دورش مینشستیم. یادم نیست چند سالم بود.شاید 4 یا 5 ..ولی اینا رو خوب یادمه.. اولین باری که بعد از سالها ..سالها که از اتمام جنگ میگذشت صدای آژیر خطر رو شنیدم بند دلم پاره شد. هراسون به این ور اون ورم نگاه کردم و سعی کردم بفهمم صدا به خاطر چیه.یادم نیست به خاطر چی بود.شاید به خاطر هفته ی دفاع مقدس!! ولی من بیست و چند ساله بودم و این هراس یعنی اونقدر وحشت از جنگ تو دل من خونه کرده بود که بعد از سالها هنوز صدای آژیر منو نگران میکرد! من از جنگ میترسم.از آواره شدن میترسم.از ول کردن خونه زندگیم میترسم.از به هم خوردن برنامه ی عادی زندگیم میترسم.از از دست دادن آدمایی که دوستشون دارم میترسم.از ترسیدن آدمایی که دوستشون دارم میترسم. از ترسیدن دخترکم میترسم ..من از جنگ میترسم... دوست دارم بدونم چه گناهی کردیم که تو زمانی به دنیا اومدیم که تو عمر شاید شصت و هفتاد سالمون باید این همه استرس و فشار رو تحمل کنیم.چرا نباید یه زندگی آروم داشته باشیم؟چرا نباید بزرگترین دغدغه مون سر و کله زدن با مسائل شخصیمون باشه؟ خوش به حال آدمایی که تو کشورهایی زندگی میکنن که سالهاست این چیز ها رو تجربه نکردن.. هیچوقت هیچی روی زمین عادلانه قسمت نشده ..متاسفم برای خودمون .متاسفم..
ز خدا خواسته ام
که در این ساعت خیر
مرغ آمن به سراغت آید
و دعایی که تو بر لب داری
به اجابت برسد.
